چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷
کودکاني رها در دامن خطرات بي‌انتهاي خيابان

پنج، شش ساله به نظر مي‌رسيد. دست‌هاي کوچکش هيچ شباهتي به دست‌هاي ظريف همسالانش نداشت. لباس‌هاي بزرگ‌تر از اندازه‌اي که به تن کرده و بسته آدامسي که به دست داشت، معصوميت صورتش را چند برابر کرده بود. جلوي رهگذران را مي‌گرفت و تا آدامسي به آن‌ها نمي‌فروخت، رهايشان نمي‌کرد. آخرين بسته آدامس را هم که فروخت، همان وسط خيابان بسته خالي را روي سر گرفت و بي‌توجه به نگاه‌هاي اطرافيان از ته دل خنديد. در وبلاگي آمده است: چهار، پنج ساله است؛ تا آدامسي از او نخري، رهايت نمي‌کند.دعواهاي‌شان مثل تمام کودکان همسن و سال خود بر سر يک شکلات يا يک اسباب‌بازي زيبا که در ويترين مغازه ديده‌اند، نيست. دعواهاي‌شان سر مسائل مهم‌تري مثل پول است، سر يک لقمه نان، سر معاش!